close
چت روم

داستان مفهومی عاشقانه “عشق ساده”

تبلیغات


امکانات جانبی

تبلیغات

    Kaffechat.ir

موزیک پلیر


دانلود باکس



    رمز تمامی فایل ها www.coffe-net.ir

ورود مدیر


    نام کاربری :
    رمز عبور :

تازه ها

     آموزش کامل و قدم به قدم اجرای Clash of Clans روی کامپیوتر(BlueStack)
     دانلود جدیدترین نسخه ی Clash of Clans – اندروید آیفون آیپد
     توصیه هایی برای داشتن یک رابطه عاشقانه
     واکنش هنرمندان و شخصیت‌ها به درگذشت پاشایی /تصاویر هنرمندان در مقابل بیمارستان

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    آیا از مطالب وبلاگ راضی هستید ؟




آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 138
    کل نظرات کل نظرات : 16
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 335

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 60
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 11
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 1
    آي پي امروز آي پي امروز : 4
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 4
    بازدید هفته بازدید هفته : 119
    بازدید ماه بازدید ماه : 394
    بازدید سال بازدید سال : 2,339
    بازدید کلی بازدید کلی : 33,129

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.147.142.16
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : جمعه 25 آبان 1397

تصادفی

تبادل لینک

    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان کافه چت وآدرس http://kaffechat.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد

تبلیغات







کپی مطالب آزاده ولی اگه منبع رو لینک کنید خوشحال میشیم

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

داستان مفهومی عاشقانه “عشق ساده”

داستان مفهومی عاشقانه “عشق ساده”

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه‌ی بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن‌ها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی‌گردیم…»

 

 

 

بقیه در ادامه مطلب...

چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی‌حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد.

روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آن‌ها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.»

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد.


تاریخ ارسال پست: سه شنبه 06 آبان 1393 ساعت: 23:53
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,
Facebook Google+ Twitter StumbleUpon Reddit


صادق

صادق مولا

صادق هستم 20+2 ساله ، از غرب ایران (آذربایجان غربی) در خدمت شمام، امیدوارم از مطالب سایت استفاده کرده باشید ... با نظرات خودتون من رو در ارائه مطالب بهتری یاری نمایید ... از سال 89 وارد دنیای مجازی شدم و تا حدودی عاشق مجازی و نتم ، دیپلم کامیپوتر هم دارم ، البته مهندس نیستما :دی
Kaffechat.ir در ضمن خوشحال میشم به چت روم ما بپیوندید

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی