close
چت روم

داستانک عاشقانه زیبا

تبلیغات


امکانات جانبی

تبلیغات

    Kaffechat.ir

موزیک پلیر


دانلود باکس



    رمز تمامی فایل ها www.coffe-net.ir

ورود مدیر


    نام کاربری :
    رمز عبور :

تازه ها

     آموزش کامل و قدم به قدم اجرای Clash of Clans روی کامپیوتر(BlueStack)
     دانلود جدیدترین نسخه ی Clash of Clans – اندروید آیفون آیپد
     توصیه هایی برای داشتن یک رابطه عاشقانه
     واکنش هنرمندان و شخصیت‌ها به درگذشت پاشایی /تصاویر هنرمندان در مقابل بیمارستان

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    آیا از مطالب وبلاگ راضی هستید ؟




آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 138
    کل نظرات کل نظرات : 16
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 335

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 34
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 12
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 5
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 5
    آي پي امروز آي پي امروز : 11
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 8
    بازدید هفته بازدید هفته : 46
    بازدید ماه بازدید ماه : 202
    بازدید سال بازدید سال : 2,771
    بازدید کلی بازدید کلی : 33,561

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.82.10.219
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : سه شنبه 20 آذر 1397

تصادفی

تبادل لینک

    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان کافه چت وآدرس http://kaffechat.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد

تبلیغات







کپی مطالب آزاده ولی اگه منبع رو لینک کنید خوشحال میشیم

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

داستانک عاشقانه زیبا

داستانک عاشقانه زیبا

اک پشت پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند و دورها همیشه‌ دور بود. سنگ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید.

 

پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبک و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عادلانه نیست. کاش‌ پشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی. من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ ناامیدی.

خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک بود و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد؛ چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است. حتی‌ اگر اندکی.. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای.. و باور کن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست، تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی پاره‌ای‌ از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت.. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور. سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: “رفتن”، حتی‌ اگر اندکی.. و پاره‌ای‌ از خدا را با عشق‌ بر دوش‌ کشید.


تاریخ ارسال پست: جمعه 02 آبان 1393 ساعت: 19:8
برچسب ها : ,,,,
Facebook Google+ Twitter StumbleUpon Reddit


صادق

صادق مولا

صادق هستم 20+2 ساله ، از غرب ایران (آذربایجان غربی) در خدمت شمام، امیدوارم از مطالب سایت استفاده کرده باشید ... با نظرات خودتون من رو در ارائه مطالب بهتری یاری نمایید ... از سال 89 وارد دنیای مجازی شدم و تا حدودی عاشق مجازی و نتم ، دیپلم کامیپوتر هم دارم ، البته مهندس نیستما :دی
Kaffechat.ir در ضمن خوشحال میشم به چت روم ما بپیوندید

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی