close
چت روم

داستان آموزنده چشم مادر

تبلیغات


امکانات جانبی

تبلیغات

    Kaffechat.ir

موزیک پلیر


دانلود باکس



    رمز تمامی فایل ها www.coffe-net.ir

ورود مدیر


    نام کاربری :
    رمز عبور :

تازه ها

     آموزش کامل و قدم به قدم اجرای Clash of Clans روی کامپیوتر(BlueStack)
     دانلود جدیدترین نسخه ی Clash of Clans – اندروید آیفون آیپد
     توصیه هایی برای داشتن یک رابطه عاشقانه
     واکنش هنرمندان و شخصیت‌ها به درگذشت پاشایی /تصاویر هنرمندان در مقابل بیمارستان

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    آیا از مطالب وبلاگ راضی هستید ؟




آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 138
    کل نظرات کل نظرات : 16
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 335

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 10
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 45
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 6
    آي پي امروز آي پي امروز : 1
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 12
    بازدید هفته بازدید هفته : 67
    بازدید ماه بازدید ماه : 223
    بازدید سال بازدید سال : 2,792
    بازدید کلی بازدید کلی : 33,582

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.82.10.219
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : چهارشنبه 21 آذر 1397

تصادفی

تبادل لینک

    تبادل لینک هوشمند : برای تبادل لینک ابتدا مارا با عنوان کافه چت وآدرس http://kaffechat.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.

    عنوان :
    آدرس :
    کد : کد امنیتیبارگزاری مجدد

تبلیغات







کپی مطالب آزاده ولی اگه منبع رو لینک کنید خوشحال میشیم

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

داستان آموزنده چشم مادر

داستان آموزنده چشم مادر

مادر من فقط يك چشم داشت. من از اون متنفر بودم. اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت.

يك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم.

آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري؟

اون هيچ جوابي نداد...

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ،واسه خودم خونه خريدم، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبرسرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا

اون به آرامي جواب داد:

اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد.

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور، براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من

اي عزيزترين پسرم، من هميشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري مياي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به تو براي من افتخار بود كه پسرم مي تونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه.


تاریخ ارسال پست: جمعه 02 آبان 1393 ساعت: 10:50
برچسب ها : ,,,,
Facebook Google+ Twitter StumbleUpon Reddit


صادق

صادق مولا

صادق هستم 20+2 ساله ، از غرب ایران (آذربایجان غربی) در خدمت شمام، امیدوارم از مطالب سایت استفاده کرده باشید ... با نظرات خودتون من رو در ارائه مطالب بهتری یاری نمایید ... از سال 89 وارد دنیای مجازی شدم و تا حدودی عاشق مجازی و نتم ، دیپلم کامیپوتر هم دارم ، البته مهندس نیستما :دی
Kaffechat.ir در ضمن خوشحال میشم به چت روم ما بپیوندید

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی